السلام علیک یا اباعبدالله و این هم آخرین محرم ،آخرین تاسوعا و عاشورایی که من شیرخواره بودم ما یعنی بنده و مامان زهره و بابا مجید روز ٨ و ٩(تاسوعا) رفتیم خونه عمه فتانه که شب از اونجا بریم دسته عزاداری. بعد از خواب بعدازظهر ما میرفتیم و پس از بازیهای بس فراوان با عرشیا (پسر عمه فتانه) و آرین (پسر عمه رویا) و خوردن شام که همه غذاهای نذری بود که عمو حسن و نیما و عمه رویا آورده بودند ،میرفتیم بیرون از خونه . دست عمه فتانه جون واقعا درد نکنه. ضمنا مامان بزرگ رو هم که سر کوچه شون میدیدیم و باهم دسته ها رو تماشا میکردیم. اما بابابزرگ چون مریضه نمیتونست بیاد ما خیلی برای مامان بزرگ دعا کردیم . مخص...